على اكبر دهخدا
1404
امثال و حكم ( فارسى )
من عين الغراب ، من لعاب الجندب ، من جنى النحل ، من لعاب الجراد ، من ماء المفاصل . مثل گلاب . مثل اصفهانيها آخر كفر خودش را ميگويد . كفرانكنندهايست بعد از تمتعى بسيار . مثل اطلس . رخسارى از خجل سرخ شده . مثل افعى . زنى سليطه و موذى . مثل اقاقياى هندى . تنگ ياب . مثل الاغ . كانا ، ابله . باربردار . و از الاغ خر اراده شده است . مثل الپر . كلمهء الپر را نميدانم چيست . مراد تشبيه چابكى و جلدى بسيار است . مثل الحمد از برداشتن . مثل الحمد در دهنها افتادن ( يا ) مقدم و برتر بودن مثال : كرد صد ره فلك اقرار كه همچون الحمد * علم لشكر جاه تو زبر مىبينم . ظهير . روشنو حال خراسان و عراق اى شه غرب * كه مر او راست همه حال چو الحمد از بر . انورى . گر از تو بپرسد كسى راز عالم * چو الحمد و چون قل هو اللّه بخوانى . معزى . همچو الحمدم فكندى بر زبان خاص و عام * ليك خود روزى به حمد اللّه نميخوانى مرا . اوحدى . اشاره : دانى حساب گندم خود جو بجو ولى * الحمد را درست نكردى ز كودكى . اوحدى . مثل الف . راست . برهنه . مثال : ميران بر او همچو الف راست برآيند * گردند ز بس خدمت او گوژتر از دال . فرخى . چون الف كز راستى اصل حروف معجم است * در مقام راستان با راستى باشد مقيم . سوزنى . كسى كه با تو دلش چون الف نباشد راست * ز هيبت تو شود قامتش خميده چو دال . معزى . از دل و جان هركه با تو دل ندارد چون الف * از بن دندان به خدمت پشت چون لام آورد . معزى . كاين فلك منحنى سالخورد * قد الفوار مرا دال كرد . خواجو . آمدن همچو الف عور و ز شرم جودت * سرفكنده ز در لطف تو چون بىرفتن . رضى نيشابورى . بدخواه چون الف شود از كسوت ظفر * از درع چون كنند سپاه تو لام خويش . رضى الدين نيشابورى . و رجوع به : الف هيچ ندارد ، شود . مثل الف كوفى . برهنه . كج . خميده . مثال : معروف به بىسيمى مشهور به بىنانى * همچون الف كوفى از عورى و عريانى . سنائى . دستگهم بين چو كف صوفيان * قامت من چو الف كوفيان . خواجو .